تبليغاتX
شعرهای من...
ادبی
 

جهان پرنده ای است

که تمام حرف هایمان را

به پرواز در می آورد

         ***

می آیم

و زود مرخص می شوم

از این زایمان شعر

      ***

شب

دست بر گیسوان تو می کشم

و حریر سبز نگاهت را

می بافم

        ***

هر غروب

می گرید

   چشمی برای مرد آفتاب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:30  توسط ابراهیم محمدی  | 

 

شب ستاره در چشمهای تو می خندد

و دست من

با تو دارد گرم می گیرد

گرم تر از این روزها

که به تیر رس ماه می رسم حتی

بیدارم یا خواب

به چشم روشنی ستاره است

انگار دارد دستم پرنده می شود

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 12:24  توسط ابراهیم محمدی  | 

از دهان پنجره افتادم

چشمی ایستاد

کنار اولین سطر

دیوار پرنده ای مرده بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 12:14  توسط ابراهیم محمدی  | 

 

این روزها

دهانم چه سخت بسته است

واگر چشم هایت گل نفرستند

به زیارت کدام دست ها

که هنوز کودکند

نمازبگذارم

و یا طرحی از لخت ترین شاخه ی انبوه تو

که پر شده از مشعشع لیمو

بر تن کدام درخت

می توانم ببینم

راستی خیابان چندم بود

که پرنده شدی

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 19:41  توسط ابراهیم محمدی  | 

 

می خواهم

این کوچه را چند بار

   ورق بزنم

درخت ها ، پرنده ها را

یکی یکی بشمارم

و اگر ....

نمی شود انتهای این کوچه

مرا به خیابانی وصل کند

که آنجا دوباره عاشق خواهم شد.

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 19:1  توسط ابراهیم محمدی  |